|
بلوتوث مرگ
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 برداشته ازاسماعیل هاشمی
وچ در پوچ
مجنونهای آنی، لیلیهای آفی
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 عشقهايي كه زود on و تند off میشود
به گفته شاعر؛
![]() اگر فرهاد اکنون زنده بودی ز عاشق پیشگی توبه نمودی!
تصور کنید که مجنون (قیس عامری) با آی دی "قیس مجنون" وارد چت می شد و بعد از چت کردن با آی دی هایی مثل " پری نازگل"، " دختر آریایی"، "انوشا" و... تیرش به سنگ می خورد و سراغ آی دی " لیلی" می رفت و بعد از نیم ساعت چت کردن عاشق لیلی می شد!
اما آیا مجنون های چتی و لیلی های اینترنتی قابل اعتمادند؟ آیا قیس عامری هم، با محوریت مسائل جنسی لیلی خودش را انتخاب کرد؟
متأسفانه بعضی از افرادی که وارد فضای چت می شوند، وقاحت و بی بندوباری را به نهایت رسانده و با ارسال پیام هایی مانند "یه خانوم برای ... "، " يه دختر با مرام زير 21 ساله برای دوستي پي ام بده"، " خانمی هست که یه نوکر و خدمتکار مجانی بخواد؟"، "یک دختر 18 ساله پیام بده لطفا"، " توی این روم دختر برای ... هست؟"،" یک خانم حدود 30 تا 35 ساله اهل ... برای دوستی توی چت پی ام بده"، "خانوم متأهل از تهران که دوست پسر می خواد پی ام بده"،" آقای 30 تا 35 سال پی ام بده"،" كى عكسهاي ايرانى عوض مي كنه؟ "و... ، فضای گفت و گوی سالم و دارای حد و مرز را آلوده می کنند.
بعضی ها هم با آی دی هایی همچون "بابام گفته زن بگیر"، "من زن می خوام"، "کی زن من می شه"،"در شرف دامادی" و... بساط دروغگویی خود را پهن می کنند تا دیگرانی که در اتاق چت حاضرند در همان لحظه نخست با دیدن این آی دی ها نوعی اعتماد ضمنی نسبت به صاحبان این شناسه ها پیدا کرده و مجوز گفت و گو و آشنایی را صادر کنند.
![]() دیگر از آن آیدی هایی که آوردن نامشان بی شرمی میخواهد حرفی نمی زنیم. آیا تا حالا به این اندیشیده اید که آینده جوانان و نوجوانانی که وارد اتاق های چت می شوند و سیلی از کلمات غیراخلاقی و مستهجن بر سر آن ها می ریزد چه می شود؟
راستی چرا بعد از این همه سال که از تولد و ورود پدیده چت به ایران می گذرد، هنوز فرهنگ استفاده از آن نهادینه نشده است؟ کاملا" واضح است که سازمانهای فرهنگی، والدین و خود کاربران اینترنتی در نهادینه نشدن فرهنگ استفاده از این تکنولوژی مقصرند.
کدام قوانین عرفی و اجتماعی نابهنجار و غلط در جامعه ما وجود دارد که سبب شده کابران اینترنتی ما تمام دغدغه خویش را مسائل جنسی ببینند؟ چه پیش آمده که مجنون های امروزی به همان سرعتی که در اتاق های چت آن (روشن؛on) می شوند عشقشان آف (خاموش؛off) می شود و لیلی های امروزی هم همینطور؟!
قطعا" جلوگیری از ورود جوانان و نوجوانان به اتاق های گفت و گوی اینترنتی و یا ایجاد اختلال در این سایت ها راه حل مناسبی برای جلوگیری از عواقب چت های مستهجن و بی بند و بار نیست، بلکه باید طرحی معقول را برگزید و آن طرح معقول چیزی جز "فرهنگ سازی" نیست؛ چرا که تا اندیشه افراد تغییر نکند رفتارهایشان تغییر نخواهد کرد.
بیایید باور داشته باشیم که فضای چت و گفتگوی اینترنتی می تواند محل بحث و گفت و گوهای سالم و کلاسی برای بالا بردن اندوخته های علمی، اجتماعی، روانشناسی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... باشد.
گزارش از: محمد صادق زمانی
بخدا اگه بخونید ضرر نمی کنید .
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند.
وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...
ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت!
روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است . ![]() ![]() ![]() آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :
بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار ! بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!! نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست. بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.
آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟!
موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد. زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...
منبع : گروه مارشال
خوب چی بگم ؟؟؟؟ عنوان نداره !!!
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
سلام بازدید کنندگان عزیز من میخوام داستان زندگی علی آقا رو واستون تعریف کنم نه به خاطر اینکه بهش کمک کنین فقط به خاطر این که درس عبرتی برای دیگران باشه. مشکل منو فقط خدا میتونه حل کنه و چقدر خوبه که همیشه ادم به خدا توکل کنه و از اون کمک بخواد. من علی هستم( 25 ساله) و از طریق چت با سارا( 19 ساله) اشنا شدم بعد مدت دو هفته احساس کردم سارا به من علاقه مند شده و حدسم درست بود تا این که تو چت به من پیشنهاد ازدواج داد.اصلا فکرشو نمیکردم که همسر اینده مو از طریق چت پیدا کنم با خودم گفتم خب باهاش بیشتر اشنا میشم در موردش تحقیق میکنم و از روی عقل و منطق و احساس تصمیم میگیرم.قبول کردم که منو سارا همدیگه رو جلو در خونشون ببینیم البته نا گفته نمونه که خانواده سارا از ارتباط ما با خبر بودن حتی زمانی که باهاش چت میکردم و وقتی در مورد پدرش ازش سوال کردم گفت کار بابام تهران و هر دو سه ماهی یکبار به ما سر میزنه که بعدا فهمیدم که پدر و مادر سارا با هم اختلاف دارن و جدا از همسرش و به قول خود سارا توافقی جدا از هم زندگی میکنن.تا این که بعد چند ماه به خواستگاری سارا رفتم همه با این وصلت راضی بودن و قرار شد یواش یواش موضوع رو به پدرش بگن در حالی که من از همون روز اول به مامان سارا گفتم چیزی رو مخفی نکنین ولی بهم میگفتن اگه سارا رو دوست داری و اگه میخوای باهاش ازدواج کنی به کسی چیزی نگو. روز ها میگذشت و منو خانواده سارا با هم صمیمی تر میشدیم و کارمون به جایی رسیده بود که هر روز منو سارا و مامانش و مینو بیرون میرفتیم(پارک سینما و...) من یه خانواده مذهبی دارم به خاطر همین رو حجاب سارا حساس بودم و ارتباط برقرار کردنش با دیگران و وقتی میدیم سارا ازادی کامل داره ناراحت بودم البته اینم بگم سارا دختری خوب/مهربون/خوش اخلاق/شاد/خوشگل/فهمیده/ و حرف حساب قبول میکرد. تا این که سارا قبول کرد چادری بشه و مامانش چادری شدن دخترشو مدیون منه و از این که من این قدر تونسته بودم رو سارا تاثیر بزارم خوشحال بود و از اونجا بود که مامانشم به من افتخار میکرد و منو داماد خودش میدونست و تو کوچکترین مسایل زندگی شون منو دخالت میدادن و رازهای زندگی شونو به من میگفتن. علاقه منو سارا روز به روز بیشتر میشد ما عاشق هم دیگه بودین و هیچ مشکلی با هم نداشتیم حتی مامانش وقتی سارا مریض میشد به من میگفت ببرمش دکتر یا وقتی که سارا دلش میگرفت مامانش دست به دامن من میشد در حالی که ما هنوز محرم نبودیم و من از این موضوع خیلی رنج میبردم اخه دلم نمیخواست گناه کنم. تا این که پیشنهاد دادم که صیغه محرمیت بخونیم که لااقل از نظر رفت و امد و این جور مسایل مشکلی نداشته باشیم و سارا قبول کرد.ولی از نظر قانونی محکم کاری نکردم. سارا قبل از من با خیلی ها رابطه داشت این جور نبود که من اولین پسری بودم که سر راهش قرار میگرفتم من همه چیزو از دیگران مخفی کردم با این کارم دو نشون میزدم هم یه اونی که میخواستم میرسیدم هم یه دخترو از گمراهی نجات میدادم. سارا و خانوادش خیلی به من لطف داشتن و به بهانه های مختلف واسه من کادو میخریدن حتی روز پدر. و نظر منو در مورد لباس های سارا هم میپرسیدن که واسه سارا چی بگیریم که شما ناراحت نشین. . اینم بگم هنوز پدرش از ارتباط من با خانوادش خبر نداشت اصرار منم بی فایده بود و نشونی هم از پدرش نداشتم. من از همون ماه اول تمام حرفامو با مامان سارا زدم و بهشون گفتم من نمیتونم به حرف سارا اعتماد کنم و اگه احساس میکنین که ممکن پدرش راضی نشه به من بگین تا من بدون هیچ دردسری برم با این که اصلا دلم راضی نیست ولی اگه بدونم بابا سارا راضی نمیشن پا رو دلم بزارم. حتی قطع رابطه کردم ولی با خواهش مامان سارا و گریه هایی که سارا میکرد من برگشتم.ای کاش این کارو نمیکردم. خلاصه کنم سارا به راحتی خونه ما رفت و امد میکرد و همه فامیل از ارتباط منو سارا با خبر بودن و منتظر جشن عروسی ما بودن و از چند جهت تحت فشار بودن ... تا این که دیگه نتونستم تحمل کنم و ایدی بابا سارا رو از خود سارا گرفتم و تقریبا همه چیزو بهشون گفتم. اولش خیلی ناراحت نشدن ولی بهم گفتن من امکان نداره سارا رو عروس کنم سارا باید درسشو بخونه و تا 27 سالگی عروسش نمیکنم. نمیدونین چه حالی بهم دست داد خیلی نا امید شده بودم با خودم گفتم وای نه یعنی یک سال این خانواده منو بازی دادن پس عشقو علاقه منو سارا نسبت به هم چی میشه و وقتی سارا فهمید که پدرش دیگه راضی نمیشه یه روز بعد کلاسش بی خبر اومد خونه ما و فقط گریه میکرد به درو دیوار مشت و لگد میزد جوری که هیچ کس نمیتونست ارومش کنه بهم میگفت علی جون تموم شد دیگه بابام راضی نمیشه دیگه امکان نداره به هم برسیم و از اون روز بود که سارا سعی میکرد منو یواش یواش فراموش کنه و کمتر بهم توجه میکرد و وقتی دلیل این کاراشو ازش پرسیدم گفت به خاطر مامانم و مینو. بابام تهدیدم کرده اگه با تو ادامه بدم مامانمو طلاق میده و مینو رو با خودش میبره تهران و منو طرد میکنه در حالی که سارا خبر نداشت که باباش خیلی وقته که مامانشو طلاق داده و یه زندگی جداگانه ای تو تهران تشکیل داده. دو ماه بود که از سارا بی خبر بودم انگار دود شده بود رفته بود هوا. تا این که تصمیم گرفتم از بابای سارا انتقام بگیرم فقط میخواستم یه کمی خودمو اروم کنم نه این که بخوام بلایی به سر کسی بیارم فقط میخواستم عذابش بدم و شروع کردم به اس ام اس زدن و تهدید کردن و حقایقی رو واسش رو کردم که میدونستم اتیشش میزنه و اون موقع هیچی واسم مهم نبود چون همه کارام از روی عصبانیت بود و خودمو مثل یه ادم شکست خورده میدیدم چون پدرش منو دعوت به جنگیدن کرد و تقریبا هم شکستم داد با این که یعد ها فهمیدم که پدرش هم از ارتباط منو ساراخبر داشته و دلش میخواست که خود سارا در این مورد باهاش صحبت کنه. بابا سارا از همون اول یه جورایی راضی بود و بهم گفت من به شماها کاری ندارم همتون بهم خیانت کردین و به سارا بگو یه حامی بزرگ تو زندگی شو از دست داد در حالی که من فقط به حرفای مامان سارا گوش کردم گفتم هر چی باشه سنی ازشون گذشته و بهتر از من شوهرشو میشناسه. تا این که قبول کردم که واسه همیشه سارا رو فراموش کنم و بزارم تا خدا انتقام دل منو از این خانواده بگیره. و به خواسته پدرش هر چی مدرک داشتم از جمله عکسای خانوادگی کادو های که واسم گرفته بودن نامه ای عاشقانه و خیلی چیزای دیگه رو واسشون بفرستم و اونا هم منو به حال خودم رها کنن در حالی که نمیدونستم این کارا تازه شروع یک بازی جدیده واسه نابود کردن من که همه چیزمو واسه این خانواده گذاشتم و جز صداقت و معرفت چیزی دیگه ای تو کار نبود. در مورد بابای سارا بگم که یه ادم از خود راضی مغرور و کینه ایی . یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین یعنی تا با این ادم بر خورد نکنی نمیفهمین من چی میگم. . خدا هم میدونه باادمای مغرور چه جوری بر خورد کنه.عموش میگفت هیچی واسه این مرد مهم نیست حتی زن و بچه هاش اون وقت بیاد به تو رحم کنه و قسم خورده که همه زندگی شو بده تا منو بالای چوبه دار ببینه. تا این که علیه من شکایت کرد اونم به جرم اغفال/ زنای به عنف/ ادم ربایی/ ایجاد مزاحمت /شرارت/تهدید/ البته تهدیدشو قبول دارم واقعا تهدید کردم ولی جدی نبود و از روی عصبانیت این کارو کردم.در حالی که باباش تهران و من هیچ نشونی ازش ندارم فقط واسه دلخوشی خودم تهدید کردم.و بهم گفت 5 میلیون پول وکیل دادم که به دروغ محکومت کنه تا بفهمی من چه جور ادمی هستم و از من دروغ گو تر پیدا نمیکنی. تا این که یه روز صبح مامور در خونمون اومد و حکم جلب منم تو دستاش بود از طرف اگاهی.میدونست اگاهی شکنجه میکنن و با کتک اعتراف میگیرن ولی خدا با من بود بعد چند تا سوال جواب منو به دادگاه کیفری بردن در حالی حکم اعدام من از قبل صادر شده بود چون حکم اغفال اعدام. خلاصه وکیل 5 میلیونی هم اومد و قاضی شروع کرد به سوال کردن و با 2 تا سوال جواب فهمید که سارا داره دروغ میگه (جلو قاضی ملق بازی)بعد دیدم وکیلش شروع کرد به تهمت زدن و دروغ گفتن منم نتونستم طاقت بیارم همون جا جواب وکیل رو دادم بماند چیا گفتم تا این که قاضی دید یه کمی اوضاع به هم ریخته به من گفت خفه شو منم به ناچار سکوت کردم.قاضی به وکیل سارا میگفت شما رضایت پدر رو بگیرید شما که میدونین این جور جرم ها ثابت کردنش مدرک میخواد بعدشم اینا هم دیگه رو دوس دارن مشخص که سارا از روی ترس از باباش داره دروغ میگه. ولی وکیل میگفت نه اقای قاضی اعدامش کنید بره این دختر مردم رو اغفال کرده منم تو دلم بهش میخندیدم بعد قاضی عصبانی شد به وکیل بدو بیراه گفت و مجبورش کرد استفا بده منم اون موقع داشتم بال در میاوردم (چوب خدا صدا نداره) خلاصه این که الان 1 سال درگیر 3 تا پرونده هستم بماند که تو این 1 سال چی به روز بابای سارا و خانواده اش گذشته و چه اتفاقات جالبی افتاده که بی گناهی من برای قاضی هم روشن شده و تو دادگاه کیفری قاضی واسمون قصه لیلی و مجنون و تعریف میکنه دادگاهی که هر کی پاشو میزاره از ترس شلوارشو خیس میکنه.نا گفته نمونه که 4 شب هم حبس کشیدم. و با کسانی اشنا شدم که به خاطر مشکلات مالی و به خاطر سهل انگاری زندان افتاده بودن. زندان واقعا جای بدی مخصوصا برای کسی که بیگناه باشه یا به خاطر مشکلات مالی زندانی شده باشه. یعنی تا زندانی نشی نمیتونی حال یه زندانی رو درک کنی اونم با مقرارتی که زندان داره. و تصمیم گرفتم به کسانی که به خاطر مشکلات مالی زندان افتادن کمک کنم تا اون جایی که در توانم باشه. و از شما میخوام که واسه همه اونایی که مشکل دارن دعا کنین تا مشکلات شون حل بشه مریض ها رو هم فراموش نکنین و به حرف پدر و مادرتون گوش بدین و احترام هم بزارین. فدای شما : علی
سلام به همگی یحو فکر نکنینا این وب گروهیه فقط اسمش گروهی نوسنده های محترم یه آپی چیزی بکنین دلم گرفت از بس آپای خودمو دیدم اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها سرزمین وداع را می سوزاند کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . امشب تمام گذشته ام را ورق زدم : پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم . دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد نفرین به بودن وقتی با درد همراه است . من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم . زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود . ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم
ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من
یک چتر ه م ج ن س ب ا ز
پنجشنبه یکم فروردین 1387 یک چتر که سعی در اغفال کودک چشم و گوش بسته داشت این بخشی از چت با یک دختر .که گفتم براتون بزارم البته بعضی جاهاش سانسور شده ایدی M A منم ای بابا این اراجیفو چه طوری کپی کنم براتون ادم روش نمی شه البته اگه بعضی از جاها نوشته های من بد بود ببخشین کفرمو در اورده بود. mona_sajedy: salam M A:va یه جوری قیچی کردم که زیاد محتواش عوض نشه.ولی خودمونیم عجب ادمای پیدا می شن اینم یه جورش بود نمردمو دیدم.
|
|